تعطیل شد
وبلاگي براي همه
۱- این وبلاگ تعطیل شده
۲- آپ نخواهد شد
۳- ترجیح دادم اینجا برای همه بنویسم تا اینکه تک تک سر بزنم و بگم (شاید اینطوری بهتر باشه)
۴- با عرض معذرت از اینکه بخش نظرات بسته است ( تصمیم به رفتن گرفته شده و قطعی است )
۵- با هیچ کس خداحافظی نمی کنم -
ساده بگم دلم می خواد برم
دارم بهش فکر می کنم
رفتن ،
دوست داشتن و رفتن در چه تضادی از هم با هم همراه می شوند
تب داری دلم
نبض تند تو کجاست ؟ !

اول نوشت : ببين عزيزم تو كه حوصله خوندنش رو نداري پس چطور انتظار داري من همشو تايپ كنم !
دوم نوشت : نوشته هاي خودم و نامه هام گاهي طولاني هستند اونها رو در چند بخش تو بلاگ مي ذارم
كسانيكه مايل به خوندن پيوسته اونها هستند در (نوشته هاي من) آرشيو مي شه .
اينم ( . . . ) كلا يعني خلاصه شد !
بي حضور نگاهت
لبخند آسمان
در بغض كوير گمشده است
ديگر آوازي براي سرودن نمانده
آشيانها
سر به سايبان سرد سكوت ساييده اند
و هيچ فاخته اي
ميل به همدردي ندارد
من اما
هنوز به شب ايمان دارم
...
اين برايم يك دنياست

... براي نفسي آسوده زيستن در عصر بي اعتقادي روح ، با عشق زيستن ضرورت است و عشق فقط رشد روح مي خواهد ، عشق ، يعني پويش ناب دائمي و به سراغ خستگان روح نمي ايد . مي خواهم شادمانه و پر زندگي كنم ، تو نيز محبوب خوب من خسته دل مباش .
...
روزگاريست - چه بد ! - كه ديگر كلام عاشقانه ، دليل عشق نيست و آواز عاشقانه خواندن دليل عاشق بودن ...
... درست است كه اين نامه را خيلي دير تر از حد معمول نوشتم اما پيش از اينها مي خواستم اين گفتگو را ساز كنم و به هر حال نشد ... و بايد راضي بود ،
حالا كه مي نويسم راضي ام ، چرا كه مي خواستم نامه ام گوياي عشقم باشد و حرف دل ، نامه اي كه حاصل حوصله و عقل و احساسم باشد
نبايد عشق به واژه تبديل شود ، به شعر و نامه ... كه بتوان آن را در هر بازاري خريد و به معشوق هديه كرد!
مي خواهم قصه عشق هاي جعلي ...را رها كنم و اين تنها با حضور گرم تو ممكن مي شود .
نازنينم ، شايد بارها از من شنيدي كه گفتم نشد ! .... به هر حال ! نشد ... خيلي چيزها آنطور كه مي خواهيم نمي شود ، بله ، ...خيلي چيزها نشد ، ديگر تا مدتها شبيه خودش نشد ! يعني بود، اما نمي گذاشتند بشود
كار ، عشق ، آرامش ، .... را مي گويم .... بگذريم
... و گاه بهانه ها جاي حس عاشقانه را خوب مي گيرند .
تو ،
تو نگاه عاشقانه ات را عاشقانه نگه دار و كلام عاشقانه ات را باز هم خالصانه بگو .
آتشي كه خاكستر شده ، عزيز من آتش نيست – حتي اگر داغ داغ باشد – نگذاريم شعله بميرد ، فريب حرارت را نخوريم . اصل ، رقص شعله هاست نه گل هاي سرخي زير قباي خاكستر ...
خوب من ، آن گل سرخ يادت هست ؟ كوچك بود ، نه ؟
ساده و كوچك ، اما مي دانستم تو عطر عشق را بيشتر مي پسندي و من به تو گل سرخ كوچكم را هديه نكردم عطر عشق را تازه كردم و مي دانستم ، مي دانستم تو آن را با تمام احساست درك مي كني
... من به مردي كه به آن ( گل سرخ كوچك ) مي خنديد گفتم :
اين قطره پر از ارادت است آقــــا ، اما آن درياي شما ، به جز گل هيچ چيز نيست ...
... من عاشقانه هايم را بارها مي گويم ... نمي دانم اينطور خواستن اسمش عشق است يا چيز ديگر ،
فقط سخت مي خواهمت ...
سخت خواستن مي تواند عشق باشد ؟ !
عزيزم يادم هست كه روزي مصرانه به تو مي گفتم ما هرگز خسته نخواهيم شد ، هرگز ...
اما مدتي ست پي فرصت مي گردم تا بگويم ما نيز خسته مي شويم و خسته شدن حق ماست . اين كه خسته مي شويم و از نفس مي افتيم ! مسئله اي نيست ، مسئله اين است كه بتوانيم در كنار هم خستگي از تن و روح بتكانيم ... خسته نشدن خلاف طبيعت است و همچنان كه خسته ماندن .
ديگر نمي گويم ما تا زنده ايم خسته نخواهيم شد ، مي گويم هرگز خسته نخواهيم ماند ...
...
شايد فكر كني كه تو را آنگونه بار نياورده اند كه ...
مطمئن باش چيزي بنام- بار آوردن- وجود ندارد بار آمدن وجود دارد و بار آمدن محصول انديشه و اراده خود توست نه آنچه به تو منتقل كرده اند .
...
دلت مي خواهد از سوسو زدن دو ستاره همجوار در شبي بي مهتاب ، عبور دو كبوتر در اوج آسمان ، يك نسيم سرد صبحگاهي يا دو خواننده كه همصدا و هماهنگ تصنيفي قديمي را مي خوانند و ... به اوج لذتي برسي كه بيانش نتواني كرد ؟ !
به خودت ياد بده كه از زمين خوردن يك طفل رهگذر دلت فرو ريزد ، با پرده اي از اشك در برابر ديدگانت بشتابي ، از جا بلندش كني ، بنوازي اش ... يا بخنداني اش ... بي توقع هيچ سپاسي
گرچه در چشمانش چراغاني هزار چلچراغ را خواهي ديد ...
رسم استثنا بر قائده بودن
در جا دويدن ، براي آنكه دويدن از يادها نرود ، تمرين ياغيگري براي روز مبادا .
...

الــــــــــــــــــهي من كه هم دلم براش مي سوزه هم خندم مي گيره
(زیادی نمکدون شدم آیا ؟)

جزء جزء این پست از جاهاي مختلف کپی برداری شده ... چه معجونی شد ...
پ .ن : دلم براش مي سوزه و خندم مي گيره رو دارين ...
نمي دونم چرا من بيشتر اوقات اينطوريم مثلا وقتي مي رم مجلس ختم كسي هم ناراحتم هم الكي خندم مي گيره

سادگي مرا ببخش كه خويش را تو خوانده ام
براي برگشتن تو به انتظار مانده ام
سادگي مرا ببخش كه دلخوش از تو بوده ام
تو را به انگشتر شعر مثل نگين نشانده ام
به من نخند و گريه كن چرا كه جز نياز تو
هرچه نياز بود و هست از درخانه رانده ام
اگر به كوتاهي خواب ،خواب مرا سايه شدي
به جرم آن داغ عطش برلب خود نشانده ام
گلوي فرياد مرا سكوت دعوت توبود
ولي من اين سكوت را به قصه ها رسانده ام
دوباره از صداقتم دامي براي من نساز
از ابتدا دست تو را دراين قمار خوانده ام
گناه از تو بود و من نيازمند بخششت
چرا كه من درابتدا تورا ز خود نراند ه ام
گناهكار هركه بود كيفر آن مال من است
به جرم آن داغ عطش برلب خود نشانده ام !